مرتضى راوندى

584

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

( امين السلطان ) را از كار بر كنار نمود و سلطان مجيد ميرزاى عين الدوله را به جاى او به صدارت برگزيد . عين الدوله كه مردى مستبد و جاهل بود ، مانند سلف خود در راه بهبود اوضاع اقتصادى و اجتماعى مردم قدمى برنداشت . در اين ايام ، ظل السلطان ، برادر بزرگ شاه ، در اصفهان حكومت مىكرد و فرزندان و ديگر بستگان شاه با قدرت و اختيارات نامحدود در ديگر شهرستانهاى ايران فرمانروايى مىكردند و در منطقهء نفوذ خود با قدرت فراوان به مكيدن خون مردم مشغول بودند . در چنين شرايطى ، آزاديخواهان و اصلاح‌طلبان با تشكيل جلسات و ايجاد انجمنهاى مخفى در راه بيدارى مردم سعى و تلاش مىكردند . قبل از قتل ناصر الدين شاه با تمام دقت و نظارتى كه مقامات انتظامى داشتند ، آزاديخواهان و فراماسونها براى بيدارى مردم محرمانه تلاش مىكردند ولى با قتل شاه مستبد تا حدى بندها گسست و آزاديخواهان بيش از پيش در راه كسب آزادى متشكل شدند . رفتار و اخلاق مظفر الدين شاه و اطرافيان او هدايت مىنويسد : « بعضى خيالات نافع به كار مملكت در سر مظفر الدين شاه بود لكن با علت مزاج و ضعف فكر ، قدرت اجرا نداشت و در مقابل اطرافيان خود مقهور بود . فرمانفرما ، حكيم الملك ، و بصير السلطنه دائم الحضور بودند . پدرم و صنيع الدوله خارج از حوزه گاهى شاه را مىديدند . فرمانفرما با همه بود و با هيچكس نبود . . . حكيم الملك روزى به صنيع الدوله گفت ، شاه چهار سال بيشتر مجال ندارد ما چهل سال درب خانهء او گرسنگى خورديم به اميد امروز . در شهر تصنيفى شهرت كرد : « حالا نخوريم كى بخوريم ؟ خوردن نبود بلعيدن بود . « 186 » وقتى كه مردانى چون صنيع الدوله از وضع پريشان مملكت سخن مىگفتند ، شاه ضعيف النفس و نالايق به جاى درمان دردهاى اقتصادى و اجتماعى مملكت چنين پاسخ مىداد : « صنيع الدوله عريضهء شما را ملاحظه كردم . . . و اللّه جاى تأسف است . شما را به حق خدا و به حق خدا قسم مىدهم كه قدرى درد نوكرى پيدا كنيد ، از كوچك و بزرگ همه‌تان مشغول خدمت شويد ، قال اقول را كنار بگذاريد ، كار بكنيد ، بارى البته اين مطلب را بدان ، و اللّه باللّه . به حق خدا ، كسى قدرت ندارد از شما سعايت بكند ، من هم گوش بده نيستم . » « 187 » در جاى ديگر مهديقلى هدايت مىنويسد ، در سال 1321 كه از اروپا مراجعت مىكردم با خود مىگفتم « به تهران خواهم رسيد . . . باز همان صحبتها را خواهم كرد ، دردها را خواهم گفت ، نمىدانم كى نوبت درمان مىرسد . جهالت ، بىعلمى ، بيهمتى ، بيغيرتى ، معلوم نيست تا كى دامنگير اين مشت مخلوق است . . . مظفر الدين شاه دو سفر به فرنگ رفته است ، دنياى آباد را ديده است ، ميل به آبادى ندارد ، دارد ، مانع چيست ؟ ديوار جهل و ظلمت اطراف او را گرفته است . از عين الدوله ، امير بهادر و امثال اينها چه انتظار بايد داشت . ناصر الملك ، صنيع الدوله و امثال اينها خانه نشينند ، حرفشان به مفت نمىارزد . در زمان ناصر الدين شاه حرفهاى نگفتنى در حوزهء ما گفته مىشد ، جاسوس همه‌جا بود . . . گاه اين فكر براى من مىآمد

--> ( 186 ) . خاطرات و خطرات ، پيشين ، ص 99 . ( 187 ) . همان ، ص 102 .